تبليغاتX
.: آخرین آیین زندگی :.
یادم را به امواج فراموشی مده

 

یادم را به امواج فراموشی مده

شنا نمیداند

غرق می شود  ....

 

با واقعیت چه کنم

که هم تلخ است

و هم شیرین

با واقعیت چه کنم

که آنرا چون ماری

در آستین

یا چون گلی بر یقه

دارم...

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:12  توسط محمدرضا مکملی  | 

خداحافظ ای نوبهار همیشه
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:16  توسط محمدرضا مکملی  | 

... و شیطان نیز می گرید
شب است و سرد

باران و تگرگ و برف

در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد

و شیطان نیز می گرید

و من در گوشه ی ژرفای این زندان

به تقدیر بد انسان می اندیشم

سیاهی ها  پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد

صداقت رنگ می بازد

صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد

!..... می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی

کسی آرام می خواند

 کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

شب  است وسرد

 ... و شیطان نیز می گرید

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:35  توسط محمدرضا مکملی  | 

عجب آشفته بازاري است دنيا
يكي با خنده آمد از پس راه
يكي با گريه اي مغموم گم شد
در اين آشفته بازار هياهو
حقيقت تلخ و نامعلوم گم شد

دلم تنگ است
دلم ميسوزد از باغي كه ميسوزد
نه ديداري نه بيداري
نه دستي از سر ياري
مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري

تمام عمر بستيم و شكستيم
به جز بار پشيماني نبستيم
جواني را سفر كرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال جه هستيم
عجب آشفته بازاري است دنيا
عجب بيهوده تكراري است دنيا

چه رنجي از محبتها كشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاه آشنا در آن همه چشم
نديديم و نديديم و نديديم
سبكباران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باري است دنيا

مرا در موج حسرتها رها كرد
عجب يار وفاداري است دنيا
عجب آشفته بازاري است دنيا
عجب بيهوده تكراري است دنيا
ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواري است دنيا
عجب درياي طوفاني است دنيا
عجب خواب پريشاني است دنيا
عجب يار وفاداري است دنيا

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:31  توسط محمدرضا مکملی  | 

روح مهربان
از وحشت سقفهای بی کبوتر این شهر

                                         ای روح مهربان !

                                                       به مهتابی خانه ی تو آمدم

آمدم تا روشنایی بالهایت را  به یاد بیاورم

                                                     و بدانم سمت اوج از کجاست

من آمدم ای روح مهربان !

             نشان به آن نشان که

 کبوتری نشسته بود به روی شانه ات و تو نیز

روبان  قرمز موهایت را

                   به حجم باد میبخشیدی

                                               و این ابری بلند را نظاره گر بودی

      به مهتابی خانه ی تو آمدم

                                     ای روح مهربان !

2 نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:20  توسط محمدرضا مکملی  | 

سمت لبخند
از دستان برافراشته بر آسمانت میشد فهمید

که هیچ سمتی را برای دوست داشتن نمیخواهی

باران بهاری ما را شرمنده کرده است

تو دیگر چشمانت را ابری مکن

به ماندگاری کوه بگو که در این نزدیکیها چه میخواهی

یا من فریادم به تو نرسید

یا تو از پیچ کوهستان گذشته بودی

این بیغوله رنگی از ماندن نبرده است

بیا! بیا کوچ کنیم

بیا مهربان باشیم و رمه هامان را سمت سبزی لبخند  -  هی -  کنیم

باران بهاری ما را شرمنده کرده است

تو دیگر چشمانت را ابری مکن

2 نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:19  توسط محمدرضا مکملی  | 

شکست را شکست!
باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن
2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:38  توسط محمدرضا مکملی  | 

اعترافات یک ذهن خطرناک

 

(مطالعه این شعر برای افراد زیز 18 سال مفید است)

 

نرم نرمک خواب را کنار می زنی

هر صبح

 و آفتاب

ب بسم الله صبح است

با احتیاط چشم ها را باز کن

پنجره از آواز گنجشک ها لبریز است

 

همه چیز اما شاعرانه نیست

پشت در روزنامه ها منتظرند

تا شاعرانه از دنیا نروی

صفحه اول

انا لله صبح است

و با قی حوادث

حوادثی که حتی

6 صبح اتفاق می افتند

وقتی دختری زیبا پنجره را باز کرده بود

تا لبریز گنجشک ها شود

خبر ،خبر تجاوز است

از نوار عزه تا تمام مرز های محجوب شهر من

می ترسم

وقتی با ولع تمام حوادث روزنامه را تصور می کنم

می ترسم

از باز کردن پنجره حتی

می ترسم

آنقدر گرسنه  باشند

که یک اتوبوس را با تمام آدم ها

بخورند

یا یک نسل را به آتش بکشند

من حتی می ترسم

به رئیس جمهور محبوبمان ثابت کنم

 به شعور ما تجاوز شده است

 

احمد ارجمندی

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:29  توسط محمدرضا مکملی  | 

سه نقطه

سه نقطه

گنجشک پر ٬ جبرئیل پر ٬ بابا سه نقطه
من پر ٬ تو پر ٬ هرکس شبیه ما سه نقطه
عمه نه ٬ عمه بالهایش پر ندارد
حالا بماند در خرابه تا سه نقطه
این محو یکدیگر شدن در این خرابه
یا اینکه ما را می پراند یا سه نقطه
اصلا چرا من می خواستم پیشم بیایی ؟
بابا شما که پا نداری تا سه نقطه
یادت می آید روز های مدینه ؟
دو گوشواره داشتم حالا سه نقطه
وقتی لبت را زیر پای چوب دیدم
می خواستم کاری کنم اما سه نقطه
انگشت خود را جمع کرد و ناگهان گفت
انگشت پر انگشتر بابا سه نقطه 

2 نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:17  توسط محمدرضا مکملی  | 

بخاطر تو یا بخاطر خودش!
به نام تودرخت را 

 به احترام توکلام را

و عشق را به خاطر دلم

غورت می دهم

با صلیبکی در آستین

و خرده کلماتی در گلو

بوی کاه میدهم

شبیه خانه ی کلاغ ها

دلم ولی همیشه گرم و زنده است

مثل بسته ای شکستنی

که لای کاه

روی  دوش مرد خسته ای

ایستاده است

به نام  تو

به احترام تو

بخاطر دل خودش

بهار می رسد

سبز می شوم درخت را به نام تو

شکوفه می دهم کلام را به احترام تو

و عشق روی شاخه های من نشته است

بخاطر خودش

احمد ارجمندی

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 15:37  توسط محمدرضا مکملی  | 

نگاه کن

...
من به سیبی خوشنودم
و به بوئیدن یک بوته بابونه
من به یک آینه ،
به یک بستگی پاک
قناعت دارم
...
.
.
.

آفتاب می شود
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود

فروغ

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 13:43  توسط محمدرضا مکملی  | 

زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / سرها در گریبان ست

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است .

و گر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان ست

نفس کز گرمگاه سینه ات آید برون ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاینست پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین ؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد ست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای .

اخوان ثالث

2 نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 15:1  توسط محمدرضا مکملی  | 

باور کنید بودنم را!

 

دلم را هیچ کس باور نداشت                  هیچ کس کاری به کار من نداشت

بنویسید بعد مرگم روی سنگ                  با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ

او که خوابیده در این گور سرد               بودنش را هیچ کس باور نکرد

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 10:31  توسط محمدرضا مکملی  | 

آغازی دگر با مرگ

مرگ پایان کسی نیست

عبوری ست لطیف

از جهانی همه درد و همه رنج

پیش یک یار عزیز

خانه از زمزمه یاد تو خاموش مباد

عکس لبخند تو در قاب دلم مهتابیست

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 19:6  توسط محمدرضا مکملی  | 

عشق خیابانی
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند 

 همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند 

ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند

گرگ هايي که لباس پدري مي پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند

 عشق ها را همه با دور کمر مي سنجند

 خوب طبيعيست که يکروزه به پايان برسد

 عشق هايي که سر پيچ خيابان برسد

2 نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:28  توسط محمدرضا مکملی  | 

اسم تو...
روي سکوي کنار پنجره  همه شب جاي منه
چند ورق کاغذ و يک دونه قلم
هميشه يار منه
کاغذاي خط خطي از کنار در باز پنجره
مي پرن توي کوچه
سر حال از اينکه آزاد شدن
نمي دونن که اسير دل سنگ باد شدن
ديگه بيداري شب عادتمه
همدم سکوت تنهايي من تيک تيک ساعتمه
حالا من موندم و يک دونه ورق
که اونم از  سياه ميشه
همه چيم تو زندگي آخرش
به پاي تو فنا ميشه
چشمونم فاصله رو از پنجره ديد ميزنه
دلم اسم تو رو فرياد ميزنه
دراي پنجره رو تا انتها باز مي کنم
تو خيالم با تو پرواز مي کنم
 
2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 18:18  توسط محمدرضا مکملی  | 

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفر غریبی داشتم توی اون چشم سیاهت

سفری که برنگشتم،گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه ،همه جا همسفرم بود

من همون لحظه ی اول آخر راه می دیدم

تپش عشقمو تو رگهام عاشقونه می شنیدم

وای اگر،همسفرم

بعد از این در سفر

بی تو من تنها باشم

2 نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 11:24  توسط محمدرضا مکملی  | 

می نویسم باز نام تو را

می نویسم هر شب آن نام تو را

 

در بخار شیشه های پنجره

 

او به من خیره و من خیره بر او

 

هر دو اشک دیده جاری می کنیم

 

دستمالم پاک می سازد اشک ما

 

ما به هم در گریه یاری می کنیم

 

کم کمک ان نام زیبای تو را

 

قطره ای عاصی به خود حل می کند

 

محو می گردد

 

         حرف حرف نام تو

 

در کویر شیشه های سرد شب

 

تا دگر روز و دگر فردا شبی

 

تا بیاید باز حرف نام تو

 

تا ببندد نو بخار دیگری

 

در کویر شیشه های پنجره

 

می نویسم باز نام تو را

 

در بخار شیشه های پنجره

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 23:23  توسط محمدرضا مکملی  | 

شوق
چه سکوتی است اینجا
و صدایی نیست که چشمان تو را
از دم این شعله خواب
به تماشای سپهر باز کند
نیست در این کلبه آوار دلی
و هنوز شیشه پنجره ها مه دارند
و تو هر وقت بخواهی نفسی تازه کنی
یک دمی خواهی دید
پشت آن پنجره را
و در آنجا
بلندای نسیمی را می بینی
که به پهنای دو کوه می رقصد
و سپیدار بلند
همه جا گسترده است
آسمان صاف و پر از شعر شده است گویی
و چمن نرم لطیف
و پر است از شبنم
آفتاب پر از حس بهاران شده است
و دلم غوغای سحر را دارد
و من از شوق تو لبریز سکوت ...
2 نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 16:58  توسط محمدرضا مکملی  | 

بذار خیال کنم هنوز
بذار خیال کنم هنوز


ترانه هامو میشنوی
هنوز هوامو داری و
هنوز صدامو میشنوی
هنوز صدامو میشنوی
بذار خیال کنم هنوز
یه لحظه از نیازتم
اگه تموم قصه هام
هنوز ترانه سازتم

بذار خیال کنم هنوز
پر از تب و تاب منی
روزا به فکر دیدنم
شبا پر از خواب منی
شبا پر از خواب منی
بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی

بذار خیال کنم منم
اون که دلت تنگه براش
اونی که وقتی تنهایی
پر میشی از خاطره هاش
اونکه هنوز دوسش داری
اونکه هنوز هم نفسه
بذار خیال کنم منم
اونی که بودنش بسه
اونی که بودنش بسه

دوباره فال حافظ و
دوباره توی فالمی
بذار خیال کنم بی تو
اگر چه بی خیالمی
اگر چه بی خیالمی

بذار خیال کنم تو دلتنگات
غروب که میشه یاد من میفتی
تویی که قصه ی طلوع عاشق
گفتی و دوست دارمو نگفتی
گفتی و دوست دارمو نگفتی

 
2 نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 17:16  توسط محمدرضا مکملی  | 

چکاوکم
کجاي اين جنگل شب
پنهون شدي خورشيدکم
پشت کدوم صد سکوت،پر مي کشي چکاوکم
چرا به من شک مي کني  من که منم براي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
لبريزم از عشق تو و سرشارم از هواي تو
دست کدوم غزل بدم
نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه ها ،باز
پنهون کنم حق حقمو
گريه نمي کنم
نرو
آه نمي کشم
بشين
حرف نمي زنم
بمون
بغض نمي کنم
ببين
سفر نکن خورشيدکم
ترک نکن منو ،نرو
نبود تو مرگ منه
راهيه اين سفر نشو
نزار که عشق من و تو
اينجا به آخر برسه
بري تو ، مرگ من از رفتن تو سر برسه
گريه نمي کنم
نرو
آه نمي کشم
بشين
حرف نمي زنم
بمون
بغض نمي کنم
ببين
نوازشم کن و ببين ،عشق مي ريزه از  صدام
صدام کنو ببين که باز
غنچه مي دن ترانه هام
اگر چه من به چشم تو
کمم،قديميم، گمم                                                          
آتشفشان عشقمو
درياي پرتلاتمم
گريه نمي کنم
نرو
آه نمي کشم
بشين
حرف نمي زنم
بمون
2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 22:19  توسط محمدرضا مکملی  | 

باد ما را خواهد برد
درشب کوچک من افسوس

باد با برگ درختان ميعادي دارد

 در شب كوچك من دلهره ي ويراني ست

گوش كن

 وزش ظلمت را مي شنوي؟

من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم

 من به نوميدي خود معتادم

گوش كن

 وزش ظلمت را مي شنوي؟

در شب اكنون چيزي مي گذرد،

 ماه سرخست و مشوش

و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است

 ابر ها همچون انبوه عزاداران

 لحظه هاي باريدن را گوئي منتظرند

 لحظه اي

 و پس از آن هيچ

 پشت اين پنجره شب دارد مي لرز

د وزمين دارد

 باز مي ماند از چرخش

 پشت اين پنجره يك نامعلوم

 نگران من و توست

 اي سرا پايت سبز!

 دست هايت را چون خاطره اي سوزان

      در دست هاي عاشق من بگذار!  

 و لبانت را چون حسي گرم از هستي

 به نوازش هاي لب هاي عاشق من بسپار !

باد ما را خواهد برد

 باد ما را خواهد برد

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 17:24  توسط محمدرضا مکملی  | 

خواب
رفتی و

نگاه گرم تو

چون کبوتری سپید

از کنار بام ما پرید.

 

در شبان تار روزگار

گرگ های پیر

از میان دشت

خط سرخی از جنون و خون کشیده اند.

 

اینک این دیار

خواب سبزه زار را

خواب های رنگی بهار را

در شبی غریب و سرد

انتظار می کشند.

 

شاید از دیار دیگری

که چلچله

راه کرده گم

از کنار بام خانه بگذرد.

شاید از پس پرنده ها

 بهار

بنگرد بر این دیار

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:9  توسط محمدرضا مکملی  | 

كودكي
چه خوب بود ،

وقتي مي پنداشتي؛

غروب ،

پايان جهان و

طلوع،

آغاز آن است.

آن گاه ،

چند گام به سوي خورشيد مي رفتي؛

تا هنگامي كه چشم هايش را بر هم نهد.

غم تمام دنيا ،

روي دلت تل انبار مي شد؛

بي آن كه در آسمان شب،

خيال خيل ستارگان در سرت باشد،

خواب خورشيد مي ديدي.

هنوز هنوز غم در خوابت رها نكرده بود ،

كه خورشيد مي شكفت.

و غصه ها پرپر مي شد.

روزها شادمان نور و

شب ها ،

از نبود خورشيد غمگين.

چه كوتاه بود عمر غم و شادماني،

در روزگار كودكي!
2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 0:7  توسط محمدرضا مکملی  | 

متن یکی از ماندگارترین اشعار خوانده شده توسط مهستی
بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا
بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است
مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن وقتی که هیچی موندنی نیست
اوج هر صدای عاشقه که شکستنی نیست
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا
توی خواب خاک . ریشه ها موسم شکفتن
همصدای من میخونن وقت از تو گفتن

چشم بستمو تو بیا به سپیده وا کن
با ترانه نفسات باغچه رو صدا کن
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب

توی دفتر موج . رو دریا
با ترانه نفسات . من ترانه میگم
اسمتو مثل یه غزل عاشقانه میگم

بیا که دیگه وقتشه . وقت برگشتنه
بوی پیرهنت که بیاد . لحظه دیدنه
با صدام میام . همه جا تو رو مینویسم

روی آینه گریه هام . گونه های خیسم
ای که معنی اسم تو آسمون پاکه
ریشه صدا . نبض عشق . زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک . رو درخت
رو پر پرنده . رو ابرا
بیا بنویسیم روی برگ . روی آّب
توی دفتر موج . رو دریا
2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 18:31  توسط محمدرضا مکملی  |