یادم را به امواج فراموشی مده
شنا نمیداند
غرق می شود ....
از این وظیفه ای که مهربانترین محبوب بر دوش من و تو گذاشت...
خواستم اندکی هم که شده به این مسئولیت عمل کنم اما...
دیگران دیدند و خندیدند...
مرا ساده لوحی پنداشت که در دنیای کودکی خود! غرق است...
هرچه خواست گرفت و رفت...
شکست و زیر پا له کرد...
و من سکوت کردم...
نفهمید که من هیچ چیزی را برای خود نخواستم...هرچه کردم فقط به خاطر علاقه به او بود چون دوستش داشتم و دارم... و از همه مهمتر عشقی بالاتر...
نخواستم بفهمد که میدانم با من چه میکنی...
این بار من بودم که در دلم به او خندیدم...از این همه سادگی و زود باوریش...از اینکه فکر کرد چه راحت از من سوء استفاده کرده!
و من آسوده و راضی از اینکه به خاطر عشقم که فقط شایسته ی خداست سرتاپای وجودم را نثارش کردم و از لبخند خشنودی خدا خشنودم...
من به آنچه که میخواستم رسیدم.این تو بودی که اشتباه کردی!


مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده//
پیرمرد:معلومه که نه
چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟
یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه
ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟
ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟
خوب ..آره امکان داره
امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی
خوب... آره این هم امکان داره
یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده
آره ممکنه
بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد
لبخندی بر لب مرد جوان نشست
در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم برین سینما
مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد
دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای
و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه
مرد جوان دوباره لبخند زد
یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین
اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست
پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني،
اگر چيزي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زمانيکه خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر برده عادات خود شوي،
اگرهميشه از يک راه تکراري بروي...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمي کنند،
دوري کني...
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي....
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري بکن!
نگذار که به آرامي بميري...
شادي را فراموش نکن!
Pablo Neruda-Chilean writer
باران و تگرگ و برف
در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد
و شیطان نیز می گرید
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد
!..... می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی
کسی آرام می خواند
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
شب است وسرد
... و شیطان نیز می گرید