تبليغاتX
.: آخرین آیین زندگی :.
یادم را به امواج فراموشی مده

 

یادم را به امواج فراموشی مده

شنا نمیداند

غرق می شود  ....

 

با واقعیت چه کنم

که هم تلخ است

و هم شیرین

با واقعیت چه کنم

که آنرا چون ماری

در آستین

یا چون گلی بر یقه

دارم...

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 13:12  توسط محمدرضا مکملی  | 

با خودت چه کردی ای عزیز...
گفتم از محبت...

از این وظیفه ای که مهربانترین محبوب بر دوش من و تو گذاشت...

خواستم اندکی هم که شده به این مسئولیت عمل کنم اما...

دیگران دیدند و خندیدند...

مرا ساده لوحی پنداشت که در دنیای کودکی خود! غرق است...

هرچه خواست گرفت و رفت...

شکست و زیر پا له کرد...

و من سکوت کردم...

نفهمید که من هیچ چیزی را برای خود نخواستم...هرچه کردم فقط به خاطر علاقه به او بود چون دوستش داشتم و دارم... و از همه مهمتر عشقی بالاتر...

نخواستم بفهمد که میدانم با من چه میکنی...

این بار من بودم که در دلم به او خندیدم...از این همه سادگی و زود باوریش...از اینکه فکر کرد چه راحت از من سوء استفاده کرده!

و من آسوده و راضی از اینکه به خاطر عشقم که فقط شایسته ی خداست سرتاپای وجودم را نثارش کردم و از لبخند خشنودی خدا خشنودم...

من به آنچه که میخواستم رسیدم.این تو بودی که اشتباه کردی!

برای چیدن گل باید از خار گذشت.حتی به بهای زخمی شدن.

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 10:25  توسط محمدرضا مکملی  | 

خداحافظ ای نوبهار همیشه
سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:16  توسط محمدرضا مکملی  | 

خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
هیچ کس اشکی برای ما نریخت ... هر که با ما بود از ما می گریخت ... چند روزی ست حالم دیدنیست... حال من از این و آن پرسیدنیست... گاه بر روی زمین زل می زنم... گاه بر حافظ تفاءل می زنم... حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت: ... ما زیاران چشم یاری داشتیم...  خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:16  توسط محمدرضا مکملی  | 

روز عشق
2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:15  توسط محمدرضا مکملی  | 

ساعت چنده؟

مرد جوان :ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده//

پیرمرد:معلومه که نه

 چرا آقا ..مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین ؟؟

یه چیزایی کم میشه ...و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟؟

ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر میکنی و شاید فردا دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟؟

خوب ..آره امکان داره 

امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیشتر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم و تو از من اسم و آدرسم رو هم  بپرسی

خوب... آره این هم  امکان داره

 

یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور ورا رد میشدم گفتم یه سری به شما بزنم و منم بهت  تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم..و بعد  این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من  و در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده

آره ممکنه

بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید دختر  خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم  از دختر من خوشت بیاد

لبخندی بر لب مرد جوان نشست

در این زمان هست که تو هی میخوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش میخوای باهات قرار بزاره و یا این که با هم  برین  سینما

     مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و  همیشه چشم انتظارته که بیای 

و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست میکنی که باهات ازدواج کنه

مرد جوان  دوباره لبخند زد 

 

یه روزی هر دو تاتون میایین پیش من و به عشقتون اعتراف میکنین و از من واسه عروسیتون اجازه میخواین

اوه بله ...حتما و تبسمی بر لبانش نشست

 

پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت:من هیچوقت اجازه نمیدم که دختر دسته گلم با آدمی مث تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه..میفهمی؟؟؟؟ و با عصبانیت دور شد.

2 نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 20:15  توسط محمدرضا مکملی  | 

شادي را فراموش نکن!

به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني،
اگر چيزي نخواني،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي،
اگر از خودت قدرداني نکني.
به آرامي آغاز به مردن ميکني
زمانيکه خودباوري را در خودت بکشي،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر برده عادات خود شوي،
اگرهميشه از يک راه تکراري بروي...
اگر روزمرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
و ضربان قلبت را تندترمي کنند،
دوري کني...
تو به آرامي آغاز به مردن ميکني
اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي....
امروز زندگي را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاري بکن!
نگذار که به آرامي بميري...
شادي را فراموش نکن!


Pablo Neruda-Chilean writer

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:25  توسط محمدرضا مکملی  | 

... و شیطان نیز می گرید
شب است و سرد

باران و تگرگ و برف

در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد

و شیطان نیز می گرید

و من در گوشه ی ژرفای این زندان

به تقدیر بد انسان می اندیشم

سیاهی ها  پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد

صداقت رنگ می بازد

صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد

!..... می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی

کسی آرام می خواند

 کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟

شب  است وسرد

 ... و شیطان نیز می گرید

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:35  توسط محمدرضا مکملی  | 

آخرین پست
خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..
بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم ...
با تمام وجود خواستمش ...
غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند ...
بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد ...
بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد ...
شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد ...
شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند ....
و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد .
شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد ...
سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند ..
براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم ...
ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي  مي اندازد ....
او مي رود تا با ديگري برود
و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم .....
چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:32  توسط محمدرضا مکملی  | 

عجب آشفته بازاري است دنيا
يكي با خنده آمد از پس راه
يكي با گريه اي مغموم گم شد
در اين آشفته بازار هياهو
حقيقت تلخ و نامعلوم گم شد

دلم تنگ است
دلم ميسوزد از باغي كه ميسوزد
نه ديداري نه بيداري
نه دستي از سر ياري
مرا آشفته مي دارد چنين آشفته بازاري

تمام عمر بستيم و شكستيم
به جز بار پشيماني نبستيم
جواني را سفر كرديم تا مرگ
نفهميديم به دنبال جه هستيم
عجب آشفته بازاري است دنيا
عجب بيهوده تكراري است دنيا

چه رنجي از محبتها كشيديم
برهنه پا به تيغستان دويديم
نگاه آشنا در آن همه چشم
نديديم و نديديم و نديديم
سبكباران ساحلها نديدند
به دوش خستگان باري است دنيا

مرا در موج حسرتها رها كرد
عجب يار وفاداري است دنيا
عجب آشفته بازاري است دنيا
عجب بيهوده تكراري است دنيا
ميان آنچه بايد باشد و نيست
عجب فرسوده ديواري است دنيا
عجب درياي طوفاني است دنيا
عجب خواب پريشاني است دنيا
عجب يار وفاداري است دنيا

2 نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:31  توسط محمدرضا مکملی  |